#محاق_پارت_445





#پارت_صد_و_سی_و_یک

#پارت131





لبی تر کردم و انگشت اشاره ام را میان گل های کمرنگ روی بشقاب مقابلم کشیدم:

ـ ارسلان چی؟ چی تو اون چیه که هم به تو ربط داره، هم بابای کیان! هردوتون دختراتون رو قربانی چی کردید؟

به اطراف هم نگاه می کردم. نورهای کمرنگ هالوژن که به دیوار چسبیده بودند. یک پرده ضخیم مخملی کل پنجره ی سرتاسری را پوشانده بود. گاهی عکس هایی گوشه ی میز بار گرفته می شد و ته ته عکس هایشان دوتا ماچ و بوسه ی مزخرف بود!

ارسلان با تکان شانه اش حواسم را پرت کرد. خودش را جلو کشید و بی قرار گفت:

ـ کار من چی بود؟

نگاهم را از مردی که پیپ می کشید و لبخندهای بسیار جذابی داشت، بی میل کَندم و به چشم های او زل زدم. به رنگینه ی تیره اش که یک لرزش نامحسوس داشت.

جوابش را کوتاه دادم:


romangram.com | @romangram_com