#محاق_پارت_444
ـ بخدا که ما خوبیت رو می خواییم.
شانه ام را همراه نیم تنه ام چرخاندم:
ـ وقتی که نبودم هم، خوبیم رو خواستید؟
نفس کشید و دستی برای خدمتکار تکان داد. پایم را روی پایم انداختم و به فیلتر های سیگار بر روی میز خیره شدم. ارسلان کتش را روی صندلی کنارم انداخت:
ـ بهتره بیای رشت!
دستم را به دکمه سرآستین کتش رساندم:
ـ از کِی تاحالا بهترین رو برای من میخوایید شما؟ بهت گفتم بگو اون چیپ کجاست تا همه این قضایع بره پی کارش! تا من بفهمم چیکار کنم، تا بفهمم ارکیده چی شد؟ این همه سال گشتی بدونی چرا اون بلاسر دخترت اومد و چرا من تا دوسال توانایی حرف زدن نداشتم؟ گشتی ارسلان؟ بخدا که تو عوضی تر از هرپدری هستی!
از چشم هایم گریزان شد:
ـ گشتنمون هیچ فایده ای نداره!
پوزخندی زدم و به سپیده نگاه کردم:
ـ می بینی؟ این مرد یه روز هم تو بمیری سر خاکت تف هم نمی ندازه!
سپیده چشم ابرویی برای ارسلان آمد و رو به من با لحن مهربانانه ای گفت:
ـ تو چیزی از کیان و اطرافیانش نمی دونی عزیزم. ما بخواییم پِی ماجرا رو بگیریم، خودمون هم مُردیم!
romangram.com | @romangram_com