#محاق_پارت_443
مسعود خودش را جلو کشید! انگار که بخواهد بگوید" هوی منو هم ببین".
ارسلان همه چیز را می دید. دست های مسعود را... لبخند های قلنبه سلنبه ی کیان را... موهای بلند شده ی مرا... او می فهمید که من فقط برای زجر او اینجا هستم و بس...
ـ می خوام با پامچال صحبت کنم.
با من نبود. راستش انگار اجازه ام را از کیان گرفت. سپیده لال شده است و با چشم هایش فحش پرتاب می کرد. کیان دست روی شانه ام گذاشت:
ـ عزیزم دوست داری با آقای امیرارسلان ریاحی یه گپ کوتاه داشته باشی؟
جوابم را دادم. به مذاق کیان خوش نیامد؛ اما مسعود لبخند زد و مشتش را نشانم داد که" آفرین، همین است"
گرد یک میز با رومیزی ساتن یاسی نشسته بودیم. سپیده چسبیده به من هرچند یک بار دستی میان موهای لختش می کشید و خیره تماشایم می کرد.
ـ خب؟
ارسلان دو سر آرنجش را روی میز گذاشت. دقیق به گردنبند میان گردنم نگاه کرد:
ـ یه ملت رو نگران چی خودت کردی؟
بی خیال به صندلی ام تکیه زدم:
ـ یه ملت نگران منن؟ نکنه توهم جز همون ملتی آقای ریاحی؟
سپیده دستش را روی دست هایم گذاشت:
romangram.com | @romangram_com