#محاق_پارت_430
کاش ولم می کرد. کاش می گفت؛ می خواهی بشنوی؟ کاش کمی فاصله اش را دور می کرد تا من دقیق تر نقش خالکوبی هایش را ببینم.
نور دیوار کوب بیشتر گردن و دست هایش نشان می داد تا چشم هایش، تا لب هایش که برایم نفرت انگیز بود.
نفرت انگیز بود چون؛ خیلی چیزها بارم کرد. بی رحم بود؛ چون جای حساس ماجرا صامت می شد و حال مرا می پرسید.
ـ پامچال! گفتم قربانی کیان نشو... گفتم اینکه باشی یعنی نبودن. من یه عمره سگ و دو زدم تا کیان یه وقتی پرتم نکنه. یه وقتی براش کاغذ باطله نشم، یه وقت سرباز مات مونده نشم. هم من، هم خشایار، فکر نمی کردیم بیای! بمونی و لج کنی.
پوزخند زدم. سرم را عقب کشیدم. دستش را باز کرد؛ اما فقط باز کرد. فاصله نگرفت. انگار می خواست من نفس بکشم تا دوباره ترکش بزند تا دوباره خط مُقدَم بشود.
ـ چی می دونی؟ از ارکیده؟ از خودکشی؟ چی میدونی؟ می دونی یا نه؟
*
دستم را روی دیوار کشیدم و بالاخره کلید لامصب را پیدا کردم. نمی دانستم دقیقا کجاست؛ اما طبق بیشتر نقشه خانه ها حدس زدم کنار در ورودی کلید لامپ باشد. نمی دانم چرا یادم نبود، چند روز پیش، پای برایان به سیم چراغ خواب گیر کرد و به فنا رفت!
تعجبی بود! ذهنم گیر کرده است! کمی که بین ذهنم می گیردم، به سختی کلمات را به یاد می آوردم! گاهی یادم می رفت، کلمه ای به فرانسه و انگلیس چه می شود!
دچار چه شده بودم که نمی دانستم؟ وقتی فکر می کردم؛ چیزی یادم نمی آمد. دیشب غذا چه خوردم؟ کتاب خواندم؟
کم کم نور مهتابی در اتاق پخش شد و نگاه من روی کمد شیشه ای رفت. چند کتاب تلنبار شده را می دیدم. قدم های آرامی برداشتم؛ اما یک هول و هراس خاصی در قدم هایم بود که خودم می فهمیدم.
کتاب را برداشتم و کاغذ نَماد را بیرون کشیدم. صفحه سیصد! تعجب می کنم و با دقت ورق می زنم. تعجبی ست که اینقدر کم خوانده ام! من عادت ندارم کتاب پانصد صفحه ای را کمتر از دو روز تمام نکنم.
کتاب را کنار کتاب های دیگر انداختم و قفل درب شیشه ای بالای کمد را باز کردم. کوله ام را بیرون کشیدم و میان کوله ام چشمم به شناسنامه و پاسپورتم نخورد! اخمی از روی ابهام کردم و زیپ کوله ام را رها کردم. عروسک کوچک آویز از آن را لمس کردم و یادم نمی آمد؛ کِی خریدمش؟ من که هیچ وقت از حیوانات خوشم نمی امد چه برسد به عروسک گاو!
romangram.com | @romangram_com