#محاق_پارت_429

لبخند زدم. لبخندی که بسیار وحشتناک بود. برای خودم، برای تنم، برای او؟ نمی دانم. کمی مرا بیشتر سمت خودش کشید. کمی بیشتر می خواست هوای افتادنم را داشته باشد. انگار عین ماهی قرار بود؛ سُر بخورم.





🌸#گپ_نقد: https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1xfy1LiAFJcJg

🌼#لینک_چنل: https://t.me/joinchat/AAAAAEbkI7iyanIzzTt6-g





#پارت127

#پارت_صد_و_بیست_و_هفت

لبخندم را دید؛ اما اخم کرد. کمی رویم خم شد:

ـ خوبی؟

خوبم؛ ولی خوبی اش دست توست. برایم مهم نیست مرا کنار خودت کشیدی، برایم مهم نیست که نفس های گرمت را روی صورتم می پاشی تا کمی دستم را میان پایم گیر بیندازم. برایم راستش خیلی مهم است که نکند تو از چیز دیگری خبر داشته باشی! آن موقع وای به حال من، وای به ارکیده!

ـ ارکیده روزا با من می رفت سر لنج تا بارها رو تحویل بگیره. شبا با کیان می رفت. ارسلان چندان دل خوشی از کیان نداشت؛ اما کیان خیلی زرنگ و فرز تر از پامچال به نظر می اومد.


romangram.com | @romangram_com