#محاق_پارت_428

با نوشته های طلایی نیست!

صورتش را جلو می آورد. آنقدر جلو که زبری ته ریشش به چانه ام سرایت می کند. دستم روی شانه اش افتاده است. دستش پایین پیراهن گَل و گشادم را گرفته است. انگار می داند فشارم افتاده است. انگار می داند که حرف هایش به من ساخته است.

ارکیده خالکوبی داشت! می دانم که داشت! می دانم که آن خالکوبی را هم همیشه از دید ارسلان قایم می کرد. می دانم که پروانه درست نزدیک یکی از گلبرگ های گل بود و شاخه گل تا نزدیک گوشواره اش می رسید.

سرم را پایین انداختم:

ـ چه قدر ارکیده رو می شناسی؟

دستم را از روی شانه اش برداشتم و او انگار نمی خواست بی خیال پیراهنم شود که دست دیگرش را بند این سمت لباسم کرد و حالا کاملا دست چین تَنَش شده بودم.

هوای نفس هایش به بلندی کوتاهِ موهایم می رسید و آزارم نمی داد؛ بیشتر روی اعصابم می رفت. لب های نیمه نازکش را به سختی تکان داد:

ـ ارکیده همیشه با ما بود. می دونی چرا؟ چون ارسلان بیشتر اوقات پیش پدر کیان بود. دوتا دوست صمیمی که دوست داشتن دخترای بزرگشون جا خودشونو پر کنه. پدر تو، دخترشو کشت، پدر کیان، دخترشو بد بار اورد.

حرف که می زد، میان حروف مکث می کرد تا بهتر مرا بشکند. تا بهتر بفهماند که تو هیچ هستی و این هیچ به چه درد می خورد؟

نمی توانستم خوب نفس بکشم. نمی خواستم میان این فضای تاریک کنار مردی بایستم که از نقطه ضعف من حرف می زد. از هیچ بودنم، از له شدن هایی که ارکیده قرار بود به هیچکس نگوید.

ـ ارکیده خیلی نگرانت بود. بیشتر از هرکسی که فکرش رو کنی! خیلی وقت ها با ما می رفت برای تو خرید می کرد. از پول جیب ارسلان می زد تا برای تو پیتزا پپرونی بخره. می گفت؛ تو همیشه حالت بده. همیشه درد داری! دردت چی بود؟

منتظر تماشایم کرد و اشک پس افتاده تا زیر چانه ام را ندید. چشم های غرق شده در ارکیده را ندید. ارکیده می دانست من چه قدر پیتزا دوست دارم؛ اما حالا چه؟ هم ندارمش و هم دیگر پیتزا نمی خورم.

ـ می گفت؛ کمرت، دستت، پاهات، همیشه درد می کنه.


romangram.com | @romangram_com