#محاق_پارت_427
ـ خالکوبی رو؟ نه! خیلی وقته با کیان رفته بودیم خال بزنیم. اون زد، منم خوشم اومد. یادمه خواهرت هم با ما بود.
به ناگاه، نگاهم سریع به چشم هایش رسید. انگشت هایش را روی پوست بدنم کشید:
ـ همه دیگه فهمیدن نقطه ضعفت ارکیده ست.
انگشتش را بالاتر کشید:
ـ تو چی؟ هنوز خالکوبی ات رو داری؟ ارکیده پشت گوشش یه خال زد. یادته؟ دقیق یادم نیست؛ اما فکر کنم، خالکوبی یه گل بود و پروانه!
چشم های دو دو زنم را پایید. انگار درون من رخت شستند و روی طناب پهن کردند. گیره اش را شل و ول زدند و رخت ها را باد برد.
حالاانگشت های دستش حواسم را پرت می کرد. حالا یادم می اید که او دیگر دکتر هم جنس باز نیست! دیگر روانشناس نیست، دیگر کت شلوار پوش و یک کارت سفید
#پارت_126
#پارت_صد_بیست_و_شش
romangram.com | @romangram_com