#محاق_پارت_426

چانه ام را روی دستم گذاشتم و نگاهم را به صورتش دادم:

ـ مسعود صنایی! مرد دوچهره!

لبخند جذابی می زند؛ البته شاید هم از نوع دخترکشش. والا که مارا نکشت. یک ور لب هایش بالا رفت همین. خط براق چشم هایش را به روی لب هایم رساند:

ـ کدوم مدل رو دوست داری؟

دست هایم را جمع کردم و کتاب باز شده ام را بستم. دستم را روی نقش های رنگی کتاب کشیدم:

ـ این همه خالکوبی!

ـ پوست انداختیم دیگه بانو...

از روی صندلی گرد پشت اپن بلند شدم. قدم های بلندی برای رسیدن به رو به رویش برداشتم. نگاهم را به چشم هایش دادم. ابروهای کوتاه، چشم های ریز، رنگینه های روشنی به رنگی که حالا عسلی نبود!

از کناره ی گوشش خالکوبی بال اژدها تا روی گردنش کشیده شده بود. جذاب به نظر می آمد و پر نقش!

دستم را به گوشش رساندم. یک خالکوبی نقطه های ریز و درشت از کنارگوشش تا پایین گوشش داشت. صلیب کوچکی درون گوشش کاشته بود و درک نمی کردم؛ این همه خالکوبی برای چه؟

ابرویش را بالا انداخت. دست ازادش را به کمرم رساند و مرا بیشتر سمتش خودش کشید. پشت انگشت هایم را روی ته ریشش کشیدم:

ـ کیان خواست؟

خلال دندان میان لب هایش را از دهانش بیرون پرتاب کرد:


romangram.com | @romangram_com