#محاق_پارت_425

کنار او نشسته بودم. کسی که نمی شاختم، حتی اسمش هم یادم نمی آمد؛ اما تُن صدایش، چشمک های گاه بی گاهش، لبخندی ها پرصدایش، مرا مشکوک می کرد.

سر میز کلی بار، مچ نگاهم را گرفت. کلی هم چشمک و خنده تحویل من داد تا راحت باشم. درواقع دل خوشی از او نداشتم! با اینکه می دانستم؛ مقصر همه اش کیان بود و بس!

ـ مسعود!

نگاه پسر که از گوشی اش کنده شد، گوش های من در خطر تخریب به سر می بردند. چشم هایم میان ظرف های کثیف سینک دو دو زد.

صدای دینگ دینگ نوتیف گوشیش مرا از آنجا کَند و به پیشبند رساند. کنار کیان رفت و سه تاییشان مشغول حرف زدن شدن.

تا اخر شب، آن ها حرف می زدند و پلی استیشن بازی کردن و من به مسعود نام فکر کردم. آن قدر فکر کردم که به همان جایی که می خواستم رسیدم. به همان روز رسیدم. به دردی رسیدم که از ترس به جانم افتاده بود.

سرم را به مچ دو دستم تکیه دادم و خودم را روی اپن کشیدم. کتاب زیر دستم را کنار زدم و خیره تر تماشایش کردم. تلویزیون خاموش شده بود. برایان و کیان به اتاقشان رفته بودند.

من و او مانده بودیم. او مرا از صفحه سیاه ال سی دی تماشا می کرد و من خیره خیره به آن روز فکر می کردم.

همان روزی که جلوی راهم را گرفت. همان روزی که ماندن مرا کنار خودش برکت می دانست! این مرد چه قدر آن روز متفاوت بود!

شلوارک تا زانوی سبزیشمی اش را بالا کشید و هنذفری را روی مبل پرت کرد. دور سرش را تراشیده بود و تنها تپه ای از موهای کوتاهش را می دیدم.

به تکیه گاه مبل تکیه زد و پاهای پشم و پیلی اش را به نمایش گذاشت.

بازوهایش از رکابی قرمز بیرون زده بود و رد خالکوبی ها را می دیدم. گردنش را کمی کشید:

ـ سوالت چیه؟


romangram.com | @romangram_com