#محاق_پارت_424



#پارت_125

#پارت_صد_بیست_و_پنج

به ورودی آشپزخانه تکیه دادم و بعد چند دقیقه از زیر زمین او بالا آمد. دست های سیاه شده اش در هوا گرفته بود و با تلفن حرف می زد. از کنارم رد شد و با آن دست های کثیفش شیر آب را باز کرد. با شستن دستش هدست را از گوشش بیرون کشید و نگاه گیرایی به میز انداخت:

ـ می بینم غیر ترسیدن، اشپزیتم خوبه.

اخم وحشتانکی کردم و خشایار طوطی اش را روی شانه اش انداخت. ناخنکی به یکی از کتلت های زد و از کنارم گذشت.

جلوی در پذیرایی حرفی به کیان زد و رفت.... برایان دست دور گردن کیان و به زبان انگلیسی چیزی در گوش کیان پچ می زد. برایان ساکش را روی اپن انداخت و انگشت شستش را زیر چانه ام کشید:

ـ اخمالو خانم چطورند؟ می بینم آشپزی کردی قُمری خانم!

دستش را محکم پس زدم:

ـ نکه تو داری از گشنگی می میری، منتظر جنابعالی بودیم.

کیان روی صندلی نشست و با لبخند تربچه ای برداشت:

let’s eat you ـ

سرم را تکان دادم و بی حوصله پشت میز نشستم. درواقع فقط می خواستم بیینم از غذا خوششان آمده یا نه! کیان و برایان با هم صحبت می کردند و لوس بازی هایی داشتند! یکی برای دیگری لقمه می گرفت، دیگری برای یکی دوغ می ریخت، خلاصه حالم را به هم زدند.


romangram.com | @romangram_com