#محاق_پارت_431
سمت در اتاق رفتم و چند بار دستگیره را تکان دادم. یک بار، دوبار، فشار دستم را بیشتر کردم؛ اما فایده نداشت. انگار در را قفل کرده بودند!
آن ها قفل کرده بودند یا خودم؟ شانه ای بالا انداختم و یادم نمی آمد؛ کلید داشتم؟ هوفی می کشم و کلافه پیشانی ام را در می چسبانم.
ـ پامچال؟
سرم را بر می دارم:
ـ مسعود تویی؟
دستگیره در را تکان می دهد:
ـ چرا درو قفل کردی دختر؟
ـ من...
کمی مکث کردم:
ـ اصلا یادم نمیاد خودم قفل کرده باشم یا نه!
کمی صدایش دور می شود و با فریاد کیان را صدا می زند. متوجه چیزی نمی شوم تا وقتی که کلید در قفل می چرخد و در با تق کوتاهی باز می شود.
دستگیره در را می گیرم و در را باز می کنم. مسعود نگاهی به چشم هایم می اندازد:
ـ کیان گفت؛ خودت شبا در اتاقت رو قفل می کنی! کلیدت هم میذاری زیر بالشتت!
romangram.com | @romangram_com