#محاق_پارت_421

با اخم های درهم ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و به حرف های همایون گوش دادم. به گوشی خشایار زنگ زده بود و کلی فحش بارم می کرد.

کلی دق و دلی که هیچ کدامشان به یک وَرَم هم نبود. کتلت های سرخ شده را برگرداندم و گوشی را به این یکی گوشم سپردم:

ـ الان سرم داد بزنی، من برمی گردم؟

هوفی می کشد:

ـ میدونی که فکر کردم گم شدی احمق؟

لبی تر کردم و با دقت تمام گوجه های کات شده را در ماهیتابه دیگری ریختم:

ـ می دونستی میام پیش کیان!

صدایش را پایین تر از حد معمول آورد:

ـ ارسلان خیلی نگرانته پامچال! بیا دست از لج و لجبازی بردار!

پوزخندی زدم و شعله گاز را کمتر کردم:

ـ بخاطر ارکیده اینجام همایون! قبلا پیگیر هیچی نبودم؛ چون هیچ ردی نداشتم؛ اما الان کیان با ارکیده دوست بوده! تو همه قرارهای ملاقات باهم می رفتند. اگه ارکیده بود، الان مثل کیان حداقل بیست و هشت سال رو داشت. همسن همم هستند. مطمئناً کیان یه چیزی میدونه. من بهش چیپ رو میدم؛ اونم هرچی میدونه میگه و جون شماها رو هم تضمیم کرده.

سرم را چرخاندم و به خشایار که با، بال های طوطی اش بازی می کرد، نگاه کوتاهی انداختم و ادامه دادم:

ـ خودت میدونی، کیان سکوی خوبیه. اگه خطم رو روشن نمی کنم، نمی خوام به بقیه دوستام جواب پس بدم. ژیلا خیلی سراغم رو داره می گیره.


romangram.com | @romangram_com