#محاق_پارت_420

ـ این آرایش صورتت هم، من به شوخی رو صورتت کشیدم، بعد صورتت رو شستی، پخش و پلا شد!

زیر چشمی نگاهش کردم. چرا چیزی یادم نبود؟ چرا ذهنم یادآوری نمی کرد؟

دستش را روی دستم گذاشت و اشاره ای به لیوان زد:

ـ بخور...

در اتاق را بستند و کیان هم پشت بندشان رفت. نگاهی به لیوان لب پر کردم و قرص های سفید و صورتی را از نظر گذراندم.

کپسول را برداشتم و قورت دادم، دو قرص گرد را هم بالا فرستادم و لیوان آب را تا ته خوردم. چشم های خسته ام، هنوز میل بستن داشتند و انگار نه انگار تا به الان خواب بودم.

قرص ها اینقدر زود عمل کرد یا من مشکل پیدا کرده ام؟

خودم را روی بالشت سُر دادم و سرم را به بالشت روکش مخملی ام فشردم. چشم هایم را بستم و باز یادم نیامد که کِی کیان صورت مرا آرایش کرد!

یادم نیامد که چرا رژلب قرمزم پخش شده است! یادم نیامد که چرا مهمانی نرفتیم؟

هیچ چیزی یادم نیامد و دوباره خوابیدم!

و دوباره چشم بستم.

و دوباره یک در برابر یک زندگی ام، صفر شد و بس!

**


romangram.com | @romangram_com