#محاق_پارت_419
ـ بهتر شدی؟
نگاهم به خانم دکتر رفت. گوشی معاینه را از دور گردنش آزاد کرد و بالبخندی کیف کوچکش را از کنار تخت برداشت.
ـ چی شده؟
کیان دسته موی بافته شده اش را عقب راند و مستاصل به دیوار کنار تخت تکیه زد.
ـ کمرت رو پماد زدم، نگران نباش. انگار روی دیوار کشیده شده.
نگاهم از چشم های قهوه ایش پایین تر آمد. پالتوی آبی رنگش را با نیم پوت های آبی اش ست کرده بود. موهای بلوندش نصفه نیمه زیر شال مخفی مانده است و ناخن های بلند کله قندی اش چیزی شبیه به چنگ عقاب است.
کمی خودم را عقب کشیدم و به سختی نیم تنه ام را به تاج تخت تکیه دادم. برایان با لیوان آبی که در پیش دستی سفید قرار داشت، وارد اتاق شد. پیش دستی را سمتم گرفت:
ـ قرص هات رو بخور..
نگاهم از دانه های قرص به لیوان شیشه ای رسید. سرم درد می کرد. یک سردردی که از پشت گردنم تا مغز سرم پیشروی داشت. انگش سبابه ام را دور لبه لیوان کشیدم:
ـ کیان، ما مهمونی رفتیم؟
روی تخت نشست و پا روی پا انداخت:
ـ نه، نرفتیم! مشکلی پیش اومد نشد!
پشت گوش هایش را خاراند و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com