#محاق_پارت_418

زن دوباره با آن صدای نازک تُن پایینش حرفی به برایان زد. برایان مرا بالا کشید و در نیمه اتاقم را کامل باز کرد:

ـ بهتره یه کم استراحت کنی!

*************

🌸#گپ_نقد: https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1xfy1LiAFJcJg

🌼#لینک_چنل: https://t.me/joinchat/AAAAAEbkI7iyanIzzTt6-g





#پارت_124

ـ چیز خاصی نیست عزیزم، یه چند تا زخم نیمه عمیق که یکیش خیلی عفونت کرده. امروز اومدم تا قرص های سرماخوردگی کیان رو بدم که متوجه تو و برایان شدم.

چشم های به هم چسبیده ام را دوباره بستم. عطر شکلاتی شیرینِ کیان را حس می کردم. از بوی عطرش متنفر بودم؛ گشنه ام می کرد!

ـ بهتری؟

پلک محکمی زدم و چشم هایم از بالشت به کیان رسید. دمَر خوابیده بودم تا کمرم راحت تر باشد. هیچ چیزی در ذهن نداشتم. هیچ خط فکری ای، هیچ ارور مغزی ای، شبیه آلزایمری ها شده بودم.

دستم را به موهایم رساندم و از موهایم به پشت گردنم کشیدم که درد خفیفی حس کردم.


romangram.com | @romangram_com