#محاق_پارت_417
صدای عربده را می شنیدم. صدای" عزیزم، آفرین" های کیان را می شنیدم. صدای زنجیر، صدای ناله هایش، صدای خنده...
و امشب هم، مثل شب های دیگر....
صدای جیر لولای در حواسم را پرت می کند، سرم را می چرخانم. برایان با ابروی بالا رفته تماشایم می کند. انگشت هایم از روی گونه ام فرود می آید و با قدم های بلندی سمت برایان می روم.
کت زرشکی رنگش با شالگردن نخی اش ست بود. موهایش را یک دست عقب داده و فیلتر یک آدم غربی را در خودش جا داده است.
ـ چی شده؟
کمی گوش هایم را تیز کردم.انگار که به گوش هایم اعتماد نداشته باشم، با پشت دست، بِرایان را عقب زدم و سرم را از اتاق بیرون بردم. متعجب به آن جا خیره شدم.
بطری شیشه ای روی میز، مبل های مرتب، میز شیشه ای میان دو مبل یک نفره تکان نامحسوسی خورده بود.
قدم بعدی را برداشتم که برایان دست روی شانه ام گذاشت و فشار انگشتانش تا گردنم فقط چند لحظه کوتاه، باعث درد عمیقی در ستون فقراتم شد. این درد به قدری استوار بود که تمام تنم بی حس شد و شانه ام محکم به دیوار کناره ی در خورد.
برایان هول زده، دست زیر شانه ام انداخت و همان لحظه درب شیشه ای پذیرایی پر صدا به هم کوبیده شد. چشم هایم را روی هم فشردم و انگشتانم را به سختی به کمرم رساندم.
صدای قدم های بلندی و نرمی دست یک زن را روی کمرم حس کردم. دست های سرما زده ای که از ستون فقراتم تا روی گردنم می چرخید.
با هر نوازشش، اعضا بدنم یک دور کامل می مُردند و زنده می شدند. صدایش پچ پچ وارش را می شنیدم:
ـ زخم هاش جدیِ! چی شده؟
سرم را دوباره بالا آوردم و به فضای مبلمان خیره شدم. هیچ چیزی نبود! تهی از کیان! تهی از مذکری که با نیم تنه ی برهنه و صورت خونین دیده بودم. خالی از زنجیر، خالی از ردپاهای قرمز بر پارکت های سفید نزدیک آشپزخانه!
romangram.com | @romangram_com