#محاق_پارت_422
سکوت می کند و بعد از چندثانیه طولانی صدایش را می شنوم:
ـ عزیزم، لطفا به خاطر من از کیان فاصله بگیر. یه کم فاصله ات رو با اتفاقاتش زیاد کن!
دستم را به یخچال گرفتم و نالیدم:
ـ بسه همایون! کیان که منو زجرکش نمی کنه. کاریمم نداره. حالمم خوبه.
بعد از ده دقیقه تمام بالاخره حرف هایش را تمام می کند و من گوشی خشایار را برمی گردانم.
دست هایم را روی اپن می گذارم و به طوطی قرمز تَر و تمیزش نگاه می کنم:
ـ آلما؟
طوطی سرش را می چرخاند:
ـ آلما! آلما اسم منه، مگه نه خشی؟
خشایار لبخند کمرنگی زد و سر طوطی را نوازش کرد. نگاهش را به من داد:
ـ دوسه روزی میشد که همایون زنگ می زد. جوابشو نمی دادم؛ اما این اخری دیگه دهن گوشیمو سرویس کرد!
ـ ممنون. اگه زنگ زد دیگه
romangram.com | @romangram_com