#محاق_پارت_411

قدمی دیگر جلو رفتم و غریدم:

ـ اینو فرستاده بودی منو بترسونه؟ یادته اون شب رو؟ بالا تپه سنگا! یادته بودی؟ خندیدی؟ کیان با من داری چیکار می کنی؟

با دستش کنارم زد:

ـ با تو؟ فکر کردی خیلی مهمی که بخوام بهت جواب پس بدم؟

جلوی اپن ایستاد و نگاهم کرد:

ـ پامچال، من هر موجودی برای پیدا کردن اون چیپ استفاده می کنم! اون همه زحمات پدرمنه! می فهمی؟

سرم را تکان دادم و با استرس ضرب گرفتن های پایم روی کاشی را متوقف کردم:

ـ من چی؟ منم جز همون نقشه هاتم؟

دستی زیر بینی اش کشید:

ـ تو خود نقشه ای!

و رفت!

رفتنش با طوفانی برابر شد که در من طغیان به بار می آورد. طغیانی که هر سرش ناپیدا بود. من خود نقشه بودم و آن ها چه؟ مرا در خانه ای چپانده در خلوت ترین قسمت تهران که نمی شناسم!

هر شب و هرشب صدای خنده هایش تا اتاقم می آمد. صدا دادهایی که نمی خواستم بشنوم. صدای ناله هایی که با شالاپ شالاپ همراه بود!


romangram.com | @romangram_com