#محاق_پارت_410
از اپن عریض آشپزخانه می گذرم و سمت یخچال می روم.
کیان از بالای بطری آبمیوه نگاهم می کند. سرش را تکان می دهد و بطری را بالا یخچال می گذارد. دستم را به سینک ظرف شویی می گیرم:
ـ این پسره اینجا چیکار می کنه؟
سر کج کرد و به قسمت پذیرایی نگاه کرد:
ـ کدومشون؟
دست هایم را با استرس میان سینه ام جمع کردم:
ـ کیان این پسره اینجا چه غلطی می کنه؟ همونی که من اسمشو نمی دونم! هان؟ تو اونو فرستاده بودی منو بترسونه؟ تو رفتی سراغ کیا؟
در یخچال را محکم بست و چای ساز را از برق کشید:
ـ مهم ترین مهره اصلی زندگیم همین پسره ست!
با دو قدم خودم را به آن کابینت رساندم:
ـ کیان عاشقشی؟
پوزخند آشکاری زد و یکی از بافت های مویش را دست گرفت:
ـ احمق نشو! من تا حالا عاشق هیچ احدی نشدم که این بخواد جزوشون باشه!
romangram.com | @romangram_com