#محاق_پارت_409

وقتی که سرم را تکان دادم، دستش را عقب کشید و با اخم های درهم پرسید:

ـ چرا قبول کردی بیای؟

پاهایم را جمع کردم و با کمک صندلی کنارم از جا بلند شدم. بی توجه به سوالش، لیوان چایم را برداشتم و سمت در رفتم. پشت سرم راه گرفت و دوباره پرسید:

ـ اینکه با سر بری تو چاه رو دوست داری؟

بی اهمیت به حرفش قلپی از چای یخ کرده ام را سرکشیدم و قدم هایم را تندتر کردم. طوطی اش هم پشت سر هر حرفش، حرف ها را تکرار می کرد.

ـ می خوای با کی لج کنی عنترخانم؟

با شوک ایستادم. چرخیدم و غریدم:

ـ چی گفتی؟

ـ عنترخانم رو میگی؟ چیز دیگه ای بودی مگه؟

و با تنه ای از کنارم می گذرد. طوطی اش شروع می کند به گفتن" عنترخانم، عنترخانمی" که صاحبش بند ناف من کرده است.

نفس عمیقی می کشم و با نگاهی به در حیاط وارد سالن می شوم.

در شیشه ای پذیرایی را رد می کنم و با قدم های تندی سمت کیان می روم.

برایان چند روزی به خارج از ایران رفته بود و کیان زیاد خانه نمی ماند. فرش ها را آورده بودند و میان کاناپه ها انداخته بودند؛ اما باز هم پذیرایی تُهی به نظر می رسید.


romangram.com | @romangram_com