#محاق_پارت_408
#پارت_122
#پارت_صد_بیست_دو
پایش را روی نشیمنگاه صندلی جلوی پایش گذاشت و مشغول درست کردن بندهای نیم پوت هایش شد:
ـ چندان ازش خوشم نمیاد؛ اما کار بلده.
قدم بلندی به سمتش برداشتم که طوطی اش واکنش نشان می دهد و سمتم حمله می کند. قدمی عقب رفتم و پایم به یکی از پایه های صندلی گیر کرد و روی زمین افتادم. کف دستم از هجوم سنگ ریزه ها درد گرفت؛ اما این اهمیت چندانی نداشت.
یک سال پیش مهم بود! یک سال پیش که او مرا ترساند! او مرا از همه چی ترساند. همان ترسی که بالای تپه سنگ ها به جانم انداخت!
خشایار سمتم آمد و با خنده طوطی اش را از روی میز برداشت:
ـ دختر خانم ایشون آشناست!
طوطی سرش را جلو کشید و نگاهم کرد و پشت بند خشایار تکرار کرد:
ـ آشناست! آشناست!
دستی به سرکوچک طوطی کشید و سمت من برگشت. دستش را سمتم گرفت:
ـ باهاشون میری؟
romangram.com | @romangram_com