#محاق_پارت_412

خشایار با اخم تماشایم می کند. پسر کنار دستش با اشاره ی کیان سمت پله های منتهی به پایین می روند.

دستم را روی سنگ اپن می کشم و با چشم های ریز شده نگاهش می کنم:

ـ تو از همه چی خبر داری نه؟

شانه اش را بالا می اندازد:

ـ تنها کسی که از همه چی خبر داره منم!

آرنج های هردو دستم را تا می کنم و روی اپن می گذارم. سرم را به دست هایم می چسبانم:

ـ شنیدم زنت باز درگیره!

صدایش با تاخیر می آید:

ـ دیشب برام یه فیلم فرستادن. سیما رو سوار کشتی می کردند...

از میان انگشت هایم نگاهش می کنم:

ـ منم قراره جز سیماهایی بشم که سوار کشتی میشن؟

با ابهام تماشایم کرد:

ـ منظورت چیه؟


romangram.com | @romangram_com