#محاق_پارت_405

#پارت_121

#پارت_صد_بیست_و_یک

با جواب ندادن حسام، از جا بلند می شوم و لیوان چای را دست می گیرم.

نگاهی به ماشین می کنم و خط نگاهم به فرد پیاده از موتور می رسد.

کلاه کاسکتش را از سرش در می آورد و روی دسته ی موتور می گذارد.

چهره ام درهم می رود، با مکث سمت در شاگرد ماشین می رود و در را باز می کند. کیان عینک دودی بزرگش را از روی چشمش برمی دارد با خنده ی بلندی طوطی روی دستش را روی شانه ی مرد می گذارد و به این سمت می آید.

قدمی به جلو برمی دارم و نگاه کوتاهی به راننده ای که دیده نمی شود می اندازم، مرد با اخم های درهمش انگشت اشاره اش را روی سر طوطی می کشد:

ـ صد دفعه گفتم به پرهای آلما دست نزن!

کیان چینی به بینی اش می دهد و از جلوی ماشین نگذشته، چند ضربه به کاپوت می زند و با انگشت اشاره اش به راننده اشاره می کند.

ـ از دیشب ندیدمت!

لبخند کوچکی تحویلم می دهد و نگاهی به لیوان چای می کند، با پاشنه ی بلند پوتین های قرمزش به کناره ی پایه ی میز ضربه می زند:

ـ چرا اومدی اینجا؟

صندلی پشت پایم را عقب می کشم و رویش می نشینم:


romangram.com | @romangram_com