#محاق_پارت_404

همیشه از خیلی چیزها می ترسیدم، ترس هایی که هیچکس جز یک نفر نمی دانستش! مدتی بود؛ شب ها درد عمیقی داشتم. دردی که از ستون فقرات شروع میشه تا نوک پا می آمد.

چندان پیگیر نبودم، بهانه ام؛ همان تخت و بدخوابی هایم بود. کیان هم اصرار داشت پیش دکتر برویم؛ اما من لازم نمی دانستم که خودم را درگیر معالجه کنم.

خط قبلی ام را خاموش کرده بودم و امروز می خواستم بعد یک هفته روشنش کنم. باید به حسام زنگ می زدم و قضیه حال بد آن روزش را متوجه می شدم.

ساعت حوالی پنج عصر بود، روی یکی از صندلی های نزدیک بیدمجنون نشسته بودم و برای خودم یک لیوان پر چای ریخته ام. نقل های گردو دار گلاب خاتون را کنار چای می خوردم و به پشت بام خانه مان فکر می کردم.

برگ های پاییزی را باد برده بود، چند شاخه خشک شده و تپه ای از برگ های خشک شده نزدیک در ورودی دیده می شد.

آسمان خوب و صاف به نظر می رسید. ابری در آسمان وجود نداشت، دسته گنجشک ها گاهی روی شاخه ی بید مجنون می نِشستند و گاهی یکهو پرواز می کردند.

پاهایم را روی میز انداختم و موبایلم را از جیبم بیرون می کشم. دکمه اش را می زنم و منتظر روشن شدنش می مانم.

کمی بعد تا آمدن آنتن موج عظیمی از پیامک ها را می بینم. پیامک هایی که نصفیشان همایون و نصف دیگرشان بقیه بچه ها هستند.

بی آنکه ناخنکی به پیامک ها بزنم، میان لیست مخاطب هایم شماره ی حسام را پیدا می کنم و منتظر جواب دادنش می شوم.

مرد قد بلندی که شلوار شش جیب سربازی پوشیده است با اخم های ده مَنی اش سمتم می آید.

همان موقع درهای بزرگ حیاط باز می شود و ماشین شاسی بلندی و پشت بندش موتور سیاهی وارد حیاط می شوند.






romangram.com | @romangram_com