#محاق_پارت_403

ـ می خوای یه پارنتر هم برای تو بیارم عزیزم؟

دهان کجی ای کردم و پایم را روی پارکت های سفید کف اتاق کشیدم:

ـ نه! کیان میشه بگی یه فرش بیارن برای این اتاق؟ یه کمدی چیزی! حس می کنم، اینجا زندانی ام!

ابرویش را با انداخت و پاهایش را از تخت آویزان کرد:

ـ اینجا فرش داره، کل خونه داره؛ اما مدت طولانی ای بود، اینجا زندگی نمی کردیم، کل خونه رو دادم خالی کردند! چندان از شلوغی خوشم نمیاد؛ اما فردا فرش ها از خشک شویی میاد. راجع به کمد هم یه کاریش می کنم. اگه چیزی خواستی بگو بخریم. می دونم اینجا زیادی خلوته؛ اما خب اتاق من چون رنگش تیره ست، زیاد خلوتیش به چشم نمیاد.

از جا بلند می شود و با آن پاپوش های بافتنی سمت در اتاق می رود:

ـ شبت بخیر.

سری تکان می دهم و در را می بندد. شانه ای بالا می اندازم و پتویم را کنار می زنم. دکمه چراغ خواب را می زنم و لامپ اتاق را خاموش می کنم.

این هم از یک روز دیگر!

جالب بود! آمدن به اینجا جالب است، فهمیدن خیلی چیزها هم جالب ترش خواهد کرد!

من آمده ام برای متلاشی کردن، آمده ام برای فاش شدن!

خدا کند که پامچال سقف خواسته هایش نِشَست نکند؛ وگرنه دیگر جمع نمی شوم، دیگر همان نمی شوم!

****


romangram.com | @romangram_com