#محاق_پارت_402

کم مانده بود؛ همان وسط وارد عملیات اکشن هم شوند! مردک خجالت نمی کشد، نمی گفت؛ یک دختر دیگر هم در این خانه هست!

با یاد آوری عشق بازیشان، لب هایم را جمع کردم و چنگ محکم تری به موهایم زدم.

کمی بعد با تن پوش سبز زیتونی ام از حمام خارج شدم که متوجه کیان شدم. روی تخت دراز کشیده بود و زیر لب آهنگی می خواند. لهجه غلیظش نمی گذاشت؛ متوجه متن آهنگ شوم. با انگشت های کشیده اش روی شکمش ضرب گرفته بود و پاهایش را هم تکان می داد.

ـ خب؟

سرش را می چرخاند. یک دستش را اهرم سرش می کند:

ـ خوش گذشت؟

بُرس موی دردستم را سمتش پرتاب کردم:

ـ نمیگی زهر ترک میشم؟ اون چه کاری بود؟

بی قید خندید و خودش را جمع و جور کرد. بافت های بلند آفریقاییش را یک جا جمع کرد و با کشِ دور مچ دستش بالای سرش بست:

ـ تو چیزیت نمیشه! اومدم ببینم؛ گشنه ات نیست؟ اخه از وقتی اومدیم فقط یه میوه زدیم، گفتم شاید تو مثل ما کم غذا نباشی!

کلاه تن پوشم را، روی سرم انداختم و کنارش نشستم:

ـ تو مگه بعد اون همه لب بازی، گشنه ات هم میشه؟ انرژی زیاد صرف کردی عزیزم؟

ضربه محکمی به کتفم می زند و با خنده نگاهم می کند:


romangram.com | @romangram_com