#محاق_پارت_401
مشتی به در چوبی حمام زدم:
ـ خیلی عوضی ای!
بلندتر خندید:
ـ عوضی بودن؛ توی خونِ منه! کلا خانوادتاً عوضی ایم!
#پارت_120
#پارت_صد_و_بیست
و رفت... نفس عمیقی کشیدم و میزان داغی آب را بیشتر کردم. سرم را کج کردم و به آیینه نگاه کردم. قسمت بالایی آیینه ترک بزرگ خورده بود و آیینه به دو قسمت تقسیم شده بود.
کاشی های کوچک آبی آسمانی کل حمام را پوشانده بود. شامپوی خودم را از روی سنگ برجسته ی کنار دوش برداشتم و مشغول شستن موهایم شدم.
کمی به حرف های کیان هم فکر کردم! می گفت عوضی بودن در ذاتش است! این دختر مرا تا به الان گیج کرده بود. از عشق بازیش پای فیلم های عاشقانه حالم به هم می خورد. نمی فهمیدم فیلم ببینم یا کیان را! لامصب ها یک جور ناجوری روی مبل نشسته بودند که هر ور می رفتم، یکی از آیینه های روی ستون پذیرایی نشانشان می داد.
romangram.com | @romangram_com