#محاق_پارت_406

ـ هوا خوب بود!

شال گردن قرمزش را از دور گردنش آزاد می کند و با آن ناخن های بلند لاک زده اش نقل هایم را زیر و رو کرده و یکی از آن ها را بر می دارد.

اخمی می کنم:

ـ ناخنک نزن کیان!

چشمکی می زند و لب های رژ خورده ی زرشکی اش را به گونه ام می چسباند:

ـ دیشب با بچه ها توی لواسون برنامه داشتم.

پالتوی بلند مشکی اش را از تنش بیرون می آورد و کمی فاصله اش را با من رعایت می کند. یقه ی پالتویش را میان دو انگشت ابتدایی دستش می گیرد و در هوا می چرخاند:

ـ ده میلیون ناقابل بردم. قرار شد امشب با تو و بقیه بریم یه دورهمی، شیرینی بُرد من!

نقل دیگری بر می دارد و خُرده موهای روی پیشانی ام را با انگشت های کشیده اش عقب می فرستد:

ـ خشایار راضی نیست باهامون بیاد. بیشتر بُرد من سر دست اون بود. راضیش می کنی؟

خودم را عقب می کشم تا گوش هایم در خطر لب هایش نباشد. با تعجب نگاهش می کنم:

ـ به من چه ربطی داره آخه؟

با بلند شدن صدای گوشی ام، نگاهش با مکث از صورتم به صفحه موبایل می افتد. ابرو بالا می اندازد و جوابم را کوتاه می دهد:


romangram.com | @romangram_com