#محاق_پارت_387
#پارت116
#پارت_صد_و_شونزده
می دانستم به نقطه جوش رسیده است و اینکه دستش به من نمی رسد، عصبانی ترش کرده است.
امروز صبح از سر ساعت ده، شروع کرد به غر زدن و حالا که ساعت یازده شده است، ول نمی کند. می دانستم که ارسلان قطعا تماس گرفته و شیرش کرده تا مخ مرا بزند.
این بار دیگر گول حرف هایش را نمی خورم. دیگر نمی خواهم مطیع باشم، اینجا یک چیزهایی زیادی مشکوک بود. ارسلان نمی گفت؛ چیپ کجاست و کیان می گفت؛ پیش توست! کجاست که من نمی بینم؟
موبایلم را با شتاب رو تخت پرت کردم و خودم را بالا کشیده، سرم را به تیکه گاه صندلی چسباندم. با چشم های باز به سقف سیاهِ پر عکس خیره شدم.
عکس های ریز و درشتی که همه شان کار دست خود سَما بود. همایون هم گاهی میان عکس ها بود، از کودکی تا به الان که سی و سه سال داشت. عینکی و بی عینک، موی بلند و بی موی بلند! ریش پرفسوری و ریش داعشی!
ـ خوبی؟
چشم روی هم فشردم و ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم. سما امروز بوی آش رشته می داد. عدل امروز باید پنج شنبه باشد؟ عدل امروز باید من سر قبر ارکیده بروم؟ عدل امروز بوی حلوا زیر بینی بزند و گلاب خاتون از من بخواهد؛ خلال بادام ها را روی حلوا بریزم؟ عدل امروز همه چی دست به دست هم داده اند تا مرا از پایه ویران کنند؟ امروز هم مثل دیروز بد هستم. مخصوصا بدتر از دیشبی که یواشکی و دور از چشم اردلان، لب تراس سیگار کشیدم و کسی نفهمید که من فقط اندازه یک پشت بام با صحنه خودکشی فاصله دارم.
romangram.com | @romangram_com