#محاق_پارت_388

سما شانه ام را می مالید و چرا فکر می کرد حال من اینجور خوب می شود؟ بی حوصله و بی حواس بودم که صبحی در خانه، نام همایون را آوردم و بعدش فهمیدم که خانه خودم نیستم.

نیلوفر زنگ می زند و میثم می دانست که خوب نیستم، پیامک می داد.

نیلوفر را پشت گوش می انداختم و میثم را تک و توک جویای حالم می کردم.

شلوار سندبادی زرشکی به پا داشتم که دیشب لب تراس به میله جان پناه گیر افتاد و پاچه اش کمی زیادی جِر خورد.

سرم را چرخاندم و به سما نگاه کردم. اصلا شبیه سپیده نبود! جوان تر و خوش بر و رو تر! موهای یک دست خوش رنگ سیاهش را بالا سرش گوجه ای بسته بود و برخلاف دیروز سارافن و شلوار پوشیده است. خط چشم به چه پهنایی پشت چشم های خمار سیاهش کشیده و صبحی به من گفت؛ کمی حس خوبی به یکی از عکاس ها دارد.

ـ می خوای به گلاب خاتون بگی؟

با استفهام نگاهم کرد:

ـ چیو؟

لبی تر کردم:

ـ اینکه دلت رفته!

سرفه ی خشکی کرد و دستی به لب های رژ خورده اش کشید. جلوی آیینه ایستاد:

ـ نمی تونم. اگر جدی باشه خودش میاد سراغم. خونمون رو بلده!

ابرو بالا انداختم و از درون آیینه نگاهش کردم:


romangram.com | @romangram_com