#محاق_پارت_386
ـ خانم خوبید؟
سرم را تکان دادم و توپ پسربچه را سمت طاها فرستادم. لبخند نیم بندی زدم و آن دو با نگاه پر کششان رهایم کردند.
**
موبایل را از آن گوش به این گوش دادم و لقمه نانی که سما سمتم می گرفت را پس زدم. چنگی به موهایم زدم و وقتی حرف آخرش را زد با اخم غریدم:
ـ نیا، به جهنم! به درک! بمون همون جا. تو هم یکی مثل همینایی! اگه اومدی تهران، دیدی من نیستم؛ بدون مسببش تویی!
سما با تعجب شانه ام را لمس کرد و سر کج کرده از در نیمه باز حواسش را به گلاب خاتون داد تا یک وقتی سر و کله اش پیدا نشود.
ـ بچه شدی؟ چی فکر کردی که می خوای بری پیش کیان؟ برای من؟ میثم؟ نیلوفر؟ برای چی؟
خودم را به تکیه گاه صندلی چرخ دار کوبیدم، یکی از پاهایم بالا آوردم و روی میز گذاشتم.
ـ سر لج تو و ارسلانم شده، من میرم! باور کن که میرم. امروز اگه موندم پیش باباجون فقط برای خداحافظی... نه دیگه به من زنگ بزن و نه دیگه می خوام برام جِز بزنی! من باید بفهمم تو اون چیپ چیه که قبلا مسبب مردن ارکیده شده. حالا تو هی هوار بزن.
ـ تو غلط می کنی که می خوای بری! بیجا می کنی. دو روز نبودم؛ خودسر شدی؟
پوزخند صدا داری زدم و سما با کف دستش به گونه اش کوبید و لب زد" آرام تر"
ـ یه مدت مهم بودی و بهم خوبی کردی، دمت گرم دادا، لطف کردی! حالا که باید باشی؛ منو مجبور می کنی تا باز با اون عموی عوضیت حرف بزنم؟
صدای نفس های عصبی اش را با تاخیر شنیدم.
romangram.com | @romangram_com