#محاق_پارت_385

شده بودم؛ مادر مرده ای که حتی پول خریدن یک جعبه خرما برای مادرش نداشت. گریه می کرد و می نالید" خانم لطفا کمک کنید، آقا میشه کمک کنی؟"

نه هیچ چیز این ماجرا درست نمی شد، هیچ چیز حال من خوب نمی شد.

امروز از صبحش یکی در گوشم گریه می کرد، یکی دست روی سرم می کشید و می گفت" چرا موهات رو کوتاه کردی باباجان؟"

من نمی خواهم، همان قبلی باشم، نمی خواهم کفتر جلد باباجان و تسبیح دست گلاب خاتون باشم.

نمی خواهم صد نذر بدهند که آیا سالم بر می گردم یا نیمه مُرده به خانه می آیم!

همین صبحی، سما برایم دعا خواند و گفت؛ " خدا خودش مراقبت هست"

آره بود که تا به الان روی پا ایستاده ام، راستش خدایا درجا زدنم را هم شکر، بگیر جانم تا شاید مُردن مرا به جایی برساند.

گفتم امروز یک مرگیم هست! دلم مادر می خواست، شاید هم پدری که بگوید" بیا خرید کنیم" مگه نمی گفتند؛ خرید حال آدم را جا می آورد؟

پسر بچه با توپش به پایم زد و گوشه چشم با چشم های چسبیده به هم نگاهش کردم. کاپشن سیاه بادی اش صورت گردش را بامزه تر کرده بود.

مرا یاد همان پسر همسایه مان می انداخت که به من؛ گوجه سبز می گفت!

پارک نزدیک خانه مان را کلی درستش کرده بودند، کلی وسایل بازی در محوطه اش نصب کرده بودند. رنگ قرمز زرد به جان وسایلش ریخته بودند.

ـ طاها پسرم؟

سرم را بالا گرفتم و به مرد نگاه کردم. موهای قهوه ایش را بالا زده بود و یک شالگردن کلفت سرمه ای دور گردنش انداخته بود. پالتوی بلند سرمه ای هم به تن داشت که قد بلندتر نشانش می داد.


romangram.com | @romangram_com