#محاق_پارت_384
#پارت_115
#پارت_صد_و_پانزده
دستم را بیرون کشیدم و کوله ام را چنگ زده با قدم های بلندی سمت در کافه رستوران رفتم. زنگوله های کوچک که به صدا در آمد در را بستم و امان از منی که مدام پشت این در ها فرو می ریزم و باز آدم می شوم، باز با جارو به جان خرده هایم می افتم و جمعشان می کنم. لعنت به منی سنگ می زنند باز سگ خانه شان می شوم.
اینجایی که کسی مرا نمی خواست، سگ پاسبان شدن هم می ارزید. اینجایی که ارسلانش و سپیده اش، هنوز بر سکوی غرورشان می تاختتند، بوی خفگی می داد.
انگار یکی دست دور گلویت بیندازد و سرت را در آب فرو ببرد، هی دست و پا بزنی، هی جیغ هایت در آب خفه کنند، هی اشک بریزی و ته ته ش هر هر به نیشت بخندند که " دخترک چه قدر ضعیف شده ای"من ضعیف نشده ام، ضعیف بودم، پاهایم مال خودم نیست، دست هایم مال خودم نیست، قلبم که دیگر نمی زند؛ حتی چشم هایم خیابان شلوغ را هم نمی دید.مانند کورهای بی عصا میان خیابان دوییدم و مردی فریاد زد" زنیکه یابو"
زن دیگر جیغ زد" ننش ولش کرده همین شده" حتی پسرک بی ریخت هم کنایه زد" چرا بی ننه آقات اومدی تو خیابون جوجو"
لعنتی ها همه شان بروند بمیرند، همه شان بروند گورشان را بکنند، همه شان به همین روز بیوفتند.
خیابان هنوز شلوغ بود، ماشین ها بوق می زدند و مرد راهنما رانندگی با تعجب سوت می زد. مرا نمی فهمید، این دخترک سلب آرامش شده را نمی فهمید.
مهم نیست، دیگر هیچ چیز مهم نبود، دیگر حتی مرگ هم اتفاقی نیست، اجباریست که خودم می خواهم.
پاهایم دیگر جان دوییدن و حرف گوش دادن نداشت، دیگر کوله نیمه سنگینم را نمی توانستم تحمل کنم. دیگر پامچال نای راه رفتن نداشت، دیگر از من، منی مانده بود که جان نداشت!
روی نزدیک ترین سنگِ پارک نشستم و سرم را روی پاهایم گذاشتم. بچه های کوچک در محوطه اسباب بازی ها شلوغ می کردند و نمی گذاشتند صدای بلند گریه مرا کسی بشنود.
romangram.com | @romangram_com