#محاق_پارت_383
ـ نگو یادت نیست، نگو که نمی دونی من و تو باهم برای سپیده رفتیم انگشتر خریدیم و توی راه وقتی دستت بود از دستت افتاد و گم شد!
دندان هایم را روی هم ساییدم:
ـ اینو خوب یادمه، یادتم هست که تا یک هفته منو توی زیرزمینی که از موش هاش می ترسیدم حبس کردی تا درس بگیرم تا عبرت بگیرم تا بفهمم تو هم یه عوضی
#ادامه_پارت👇
فوری... اینو چی؟ تو یادته ارسلان؟
سرم را کج کردم و با چشم های گشاد شده ام به سپیده زل زدم:
ـ تو یادته نه؟ یادته که ارکیده رو دعوا کردی که برام یه لقمه نون پنیر اورد و تو پشت دستش رو داغ کردی! من اینا رو یادمه ارسلان، اینا رو یادمه سپیده. می بینی حافظه ام چه قدر خوبه؟ همون حافظه ای که فکر می کردی ضعیفه و با اون دستت می کوبیدی تو سرم که " پامچال تو مغز نداری و هنوز نمی دونی یک به علاوه یک میشه دو نه یک! "
خودم را عقب کشیدم و چیزی شبیه به " هه" از دهانم بیرون پرید:
ـ ولی الان چی؟ من الان با بیست و سه سال سن، یه مهماندار قَدری شدم که بیشتر از سه زبان خارجه رو فول حرف می زنه که نه ارسلان و نه سپیده توی این جا رسیدنم نقش نداشتن!
دستم را روی دست ارسلان گذاشتم و با نفرت به چشم هایش خیره شدم:
ـ فردا تولد بیست و چهارسالگی دخترته، دختری که عین آشغال بعد رفتنش دنبالش نگشتی و گفتی " گور باباش، بادمجون بم آفت نداره" تولده دخترته سپیده، دختری که وقتی به دنیا اومد بیشتر از چندماه به خاطر مواد کشیدن های تو، توی دستگاه نفس می کشید! وقتی سیزده سالم شد؛ درست روز تولدم جهانم بهم یه گردنبند پلاستیکی کادو داد، شعورش از شما دوتا هم بیشتر بود...
romangram.com | @romangram_com