#محاق_پارت_382
سپیده نگاه هراس زده ای به هم انداخت:
ـ اگه بگه که دو دستی تقدیمش می کنی! و این یعنی مرگ برای من و خانواده ام...
بی اهمیت به حرفش، دوباره به امیرارسلان خیره شدم:
ـ بهم بگو اون لامصب کدوم گوریه؟ من زندگیم داره خراب میشه! نمی تونم این خرابی رو هی هم بزنم تا تو زنده بمونی!
گارسن بیصدا لیوان ها و بشقاب های خالی شده را برداشت رفت. صندلی ام را کمی کج کردم و خودم را به امیرارسلان چسباندم:
ـ چرا نمی تونی بهم بگی؟ چی داخلشه؟
شانه اش را بالا داد:
ـ نمی دونم! نمی دونم..
دستم را محکم روی میز کوبیدم:
ـ تو نمی دونی؟ تو تنها کسی هستی که می دونی لعنتی! ارکیده سر همین آشغال مُرد! حالا نوبت منه؟ آره؟ ارسلان کور خوندی اگه فکر کردی می ذارم با مُردنم تو زنده باشی! تو و سپیده هردوتون مسبب این اتفاقاتید!
بی توجه به نگاه های اطراف، آمدم کیفم را بردارم که مچ دستم را گرفت و مرا روی صندلی هول داد:
ـ من هیچوقت نخواستم با کیان رابطه داشته باشم، هیچ وقت از رابطه ام هم لذت نبردم، هیچ وقت حتی به فکر زن دیگه ای نبودم. تو اینو می دونستی، تو می دونستی من چه قدر سپیده رو دوست داشتم، یادت رفته هرشب و هرشب پیش تو ارکیده از عشق یه طرفه ای می گفتم که به اجبار تو مغزم رفته بود؟ یادته یا نه پامچال؟
مچ دستم را محکم فشرد:
romangram.com | @romangram_com