#محاق_پارت_379
دستم را در هوا تکان دادم و غریدم:
ـ هه! الان؟ الان لامصب؟ بعد این همه مدت؟ منتظر بودید من گورم رو گم کنم و ارکیده خودش رو بکشه؟ آره؟
#پارت_114
#پارت_صد_و_چهارده
تقریبا در جایم نیم خیز شده بودم و نگاه اطراف را کاملا به خودم متوجه کرده بودم. سپیده دستش را به شانه ام رساند:
ـ تو رو خدا پامچال!
روی صندلی ام نشستم و دستی روی صورتم کشیدم:
ـ بقیه اش؟ به درک که با هم خوب شدید، به جهنم که یک صدم هم به یه آشغالی مثل من فکر نکردید! بقیه اش چی؟
ارسلان سرفه ی خشکی کرد و دکمه اول بارانی قهوه ای رنگش را بست:
romangram.com | @romangram_com