#محاق_پارت_378

دستی به ریش های نیمه بلندش کشید و در انتهای آن گوشه ی بینی اش را خاراند:

ـ از کجا بگم؟

دست به سینه نشستم و خودم را به تکیه گاه صندلی ام چسباندم. سپیده دستی به یقه ی بارانی اش کشید و شال گردنش را از دور گردنش آزاد کرد:

ـ پامچال این یه اشتباهه فقط..

دست هایم را درون جیب پالتویم فرو بردم:

ـ منم حتما گوشت قربونی اشتباهاتتون!

ارسلان دستی به موهایش که به خاطر باد پخش و پلا شده بود را عقب فرستاد و گفت:

ـ هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره برگردن. مدتی از برگشتمون می گذشت، برای تولد سپیده به ترکیه رفته بودیم.

نگاه کوتاهی به من انداخت و من پوزخند پررنگی به رویش زدم:

ـ عزیزم! چه قدر رمانتیک!

دست چپش را دور لیوان آبمیوه اش کشید و برق حلقه ی نقره ای رنگش چشمم را گرفت. کمی ابروهایم بالا پرید. به جلو خم شد و دست راستم را به حلقه رساندم. نگاهم را تا روی دست چپ سپیده کشاندم:

ـ شما دوتا چتون شده؟ تا وقتی من بودم، تا وقتی ارکیده بود، یه کار می کردید حلقه هاتون گم بشه! حالا که دیگه هیچکی رو ندارید؛ عاشق و معشوق شدید؟

ـ من و سپیده فقط فهمیدیم که بهتره خودمون دوتا باشیم. اون جهان رو خیلی وقته فراموش کرده، منم هرکاری که برخلاف زندگیم بود رو کنار گذاشتم.


romangram.com | @romangram_com