#محاق_پارت_377

ـ همایون برات شده مثل ارکیده که اگر یه روزی نباشه، باز به تخت بیمارستان نیاز پیدا می کنی. اینقدر وابسته هر آدمی نشو پامچال...

عکس را سمتم گرفت:

ـ خیلی وقته منتظرم بهت بدمش. زیاد روش کار کردم.

انگشتم را روی کاغذ روغنی عکس کشیدم و سرم را با حسرت تکان دادم:

ـ سپیده رو می بینم؛ انگار ارکیده رو فقط با موهای لخت می بینم. حرکاتش و بعضی رفتارهاش شبیه ارکیده ست.

انگشتم از موهای فرخوش رنگش پایین تر آمد و چشم های نسبتا ریز و بینی خوش فرمی که به برجستگی لب هایش شدیدا می آمد. این آخری ها شدیدا پیگیر نگین کاشتن روی بینی اش بود. سپیده کاریش نداشت، چون خود سپیده یک حلقه کوچک داخل بینی اش داشت که یادگار همان معشوقه اش بود. می دانستم که جهان چه قدر از این جنگولک بازی ها خوشش می آمد و سپیده برایش هرکاری می کرد.

ـ اگه بود، اگه بود فقط.. من به بودنش خیلی نیاز دارم. هیچ کس نبود دست روی سرم بکشه، ارکیده شب ها کنارم بود، روزها مدرسه می بردتم. یه بار هم با ماشین رفیق صمیمیش که خیلی هم مدل بالا بود؛ اومد دنبالم، بردتم ماسوله، اون روز تا ساعت چهار صبح بیرون بودیم.

سما شانه هایم را فشرد و گفت:

ـ متاسفم که نمی تونیم برگردونیمش. هنوز که هنوزه ارسلان نگفت چرا ارکیده اون کار رو کرد!

پوزخند آشکاری زدم و رد کمرنگ اشک هایم را با گوشه ی آستینم پاک کردم:

ـ معلومه که نمیگه، عقیده داشت؛ هر حرفی باید تو خونه چال بشه.

*

ـ خب؟


romangram.com | @romangram_com