#محاق_پارت_380

ـ بعد برگشتمون، اتفاقی رفتم از دکه سر کوچه سیگار بخرم که دکه ای گفت؛ پشت کوچه اول یه خانمی کارم داره. اول بی خیالش شدم؛ اما دکه ای رو می شناختم، خیلی ترسیده بود. بهم گفت؛ پسرش را گرفتند و گفتند تا من نرم نمی دنش! فکر نمی کردم اینقدر هیولا شده باشه! یعنی انتظارش رو نداشتم.

لب تر کرد و این بار مستقیم در چشم هایم زل زد:

ـ پشت کوچه اول دیدمش، سوار یه ون مشکی بود و هنوز همون قیافه ی خیلی عجیبش رو داشت. پسربچه رو ول کرد و به من گفت؛ سوار شم.

دستی روی دسته ی عینک دودی ام کشیدم و از بالای شانه ی ارسلان به خیابان خالی از آدم خیره شدم.

ـ اول قبول نکردم و بماند که چه قدر توی اون خرابه کتک خوردم، آخرش هم با زور و بلا سوار ون شدم.

دهانم را کج کردم و کمی به جلوی خم شدم:

ـ به سپیده گفتی؛ با کیان خوابیدی؟

سپیده نگاه سریعی به من انداخت و دستش بی حواس به فنجان قهوه اش خورد. پوزخندی زدم و کوتاه به صورت ارسلان نگاه کردم:

ـ بهم گفت؛ باهات بوده! بهم گفت؛ یک بار هم نه، بیشتر از دوبار باهاش بودی. می خوای مخفیش کنی؟ می خوای بگی نه؟ تا کجا هی پنهان کاری؟

دست مشت شده اش را از نظر گذراندم و دوباره به تکیه گاه صندلی ام تکیه زدم. انگار یک بُشکه آب خُنَک در تنم ریختند که آن قدر شُل و ول روی صندلی ام نشستم.

سپیده با دستمال کاغذی قوه ریخته شده را جمع و جور کرد و با صدای خفه ای پرسید:

ـ ارسلان، راست میگه؟

مشغول شکاندن غضروف انگشت هایم شدم و انگشتر در دستم را جا به جا کردم. انگار به سینما آمده باشم و آن دو تنها بازیگران فیلم باشند. بیننده اش من، کارگردان و تهیه کننده اش؛ کیان! جالب به نظر می رسید.


romangram.com | @romangram_com