#محاق_پارت_361
ـ من از همون اولش نون خور اضافه بودم ارسلان! یکی که قد سگ جلوی در خونت هم بهش بها نمی دادی! شماها غلط می کنید وقتی بلد نیستید بچه بزرگ کنید؛ تفش می کنید بیرون!
جا کلیدی را از دستش بیرون می کشم:
ـ اون طبقه، اون پشت بوم، اون اتاق مشترک من و ارکیده همشون منو یک دور کامل کشتن! قتل که حتما نباید با خون ریزی باشه، خاطره ها هم به قتل می رسوننت! اسلحه روی شقیقه ام نگذاشتی که دختر جون بتمرگ سرجات، می بینی؟ هنوز روت میشه تو صورتم میگی با رفتنم راحت بودید!
نفس عمیقی می کشم و با گوشه ی آستینم قطره های اشک را پاک می کنم. چای یخ زده در دستش، چشم های تیره ی بی رحمش، سینه ای که باید بوی پدری کردن می داد؛ اما...
سرم را با افسوس تکان می دهم و به سپیده که سر جایش نیم خیر شده است نگاه می کنم. من در چشم های این زن، ترحم، دلسوزی و پشیمانی می بینم. ریمل پاشیده شده زیر چشم هایش را می بینم. برای چه گریه می کرد، برای دو خط حرفی که هرشب و هرشب در گلو خفه می شد؟
او که خانه اش را داشت، ارسلانش را داشت، وضع خوب، پول زیاد و...
او همه چیز داشت؛ الا کمی مهر مادری، الا کمی پامچال جان و ارکیده جانی که جلوی دوستانش فقط به نافمان می چسباند.
سمت کوله ام می چرخم، زیپ هایش را می بندم:
ـ سپیده رو می بینم، ارسلان من سپیده رو می فهمم، می دونم جهان رو دوست داشت و بچه ای که از جهان نبود رو نمی خواست! می فهمم که الان برای چی گریه می کنه؛ اما تو چی؟
کوله را بالا می کشم و روی دوشم می اندازم، لبخندی به روی سپیده می زنم:
ـ تو تا به الان فقط زن بودی؛ مادر نبودی با اینکه اسم من توی شناسنامته!
سرم را سمت ارسلان برمی گردانم، چنگی به موهایم می زنم:
ـ تو چی؟ تو تا الان مرد هم نبودی چه برسه به پدر بودن.
romangram.com | @romangram_com