#محاق_پارت_362





#پارت_صد_و_نه

#پارت_109

کاپشنم را از روی مبل بر می دارم:

ـ سپیده الان مبل هایی داره که دوسشون داره، رنگشون رو دوست داره، دیوارای خونه اش همرنگ رویاهایی شده که یه شب بالاسرم قصه اش رو گفت. هممون قربانی خودخواهی های تو شدیم.

گوشی ام را در کوله ام می اندازم و جلوی ارسلان می ایستم:

ـ من چی؟ من چی دارم ارسلان؟

سرم را کمی کج می کنم و به سپیده نگاه می کنم:

ـ سپیده من چی دارم؟

دست هایم را زیر کاپشن در دستم پنهان می کنم:

ـ یه ادم با چند تا خودکشی ناموفق که همه اش توی حموم بوده که حتی همایون هم نمی دونه، یه پامچال که اگه صاف ایستاده، یه روزی یه زنی یه مردی جوری توی جنگ لگدش زدند که هنوز شکمش جای دردای رو نشون میده. من الان با بیست و سه سال سن، نه عشق دارم نه خانواده دارم نه پدر نه مادر و نه خواهر، یه پسرعمو و دوتا دوست دارم که هر سه اون ها به هر طریقی می خواستند؛ جای شماها رو بگیرند.

نفس عمیقی می کشم. گردنبند درون گردنم را تکان می دهم:


romangram.com | @romangram_com