#محاق_پارت_357
#پارت_107
لبخند کمرنگی زدم و آرنجم را روی میز چوبی کنارم گذاشتم:
ـ من دلم برات تنگ شده! الان باید تو با من می اومدی!
ـ من هستم، الان کنارتم. می دونم دلت می خواد الان بغلت کنم، بگم؛ پامچال اینا به جهنم، بیا شَرمون رو کم کنیم، بستنی بخوریم، نیلوفر رو اذیت کنیم، میثم رو تیغ بزنیم. شهربازی بریم...
لبم را به دندان گرفتم:
ـ معقوله رفتنت یه چیزی بیشتر از حد تصورم بود.
ـ منم یه روز میرم، از پیشت، از ذهنت، از لبخندت، از ترست، از تنهاییات... یه کم هول نبودنم رو بزن، یه کم صاف وایسا؛ مثل همون سَرو توی حیاط خونتون که ارکیده مجبورت کرد بری بالاش تا توپش رو بیاری و تو درعوضش دیگه هیچ وقت از ارتفاع نترسیدی!
دستم را روی صورتم می کشم:
ـ نمی تونم، هیچ وقت نشده یه شب به نبودنت فکر نکنم! نیلوفر اره یه روز میره، یه روز باید ازدواج کنه؛ اما تو می تونی ازدواج نکنی، نه؟
می دانستم، الان یک لبخند کمرنگ همایون پسند روی لب هایش جان داده است. دستش را به گردنش می رساند و آرام ماساژ می دهد.
ـ چرا فکر نمی کنی، همایون قراره با نیلوفر ازدواج کنه؟
لبم را کج می کنم:
ـ نه!
romangram.com | @romangram_com