#محاق_پارت_358
ـ آره... شاید اره...
ـ غلط کردی!
ـ شوخی می کنم؛ من قطعا دختری که دلش با کسی دیگه هست رو انتخاب نمی کنم.
نفس راحتی می کشم و می پرسد:
ـ چرا من و نیلوفر نه؟ عرفان و نیلوفر آره؟
دستم را به لبه ی میز می گیرم و صندلی از حرکت می ایستد:
ـ تو و عرفان هردوتون؛ نه!
خداحافظی می کنیم و من به سختی دل از همایونی می کنم که نصف حرف هایش را شوخی شوخی می زد. می گفت؛ او و خودش! من می گفتم؛ او و هیچکس! آخر چرا باید ازدواج کند؟ که چه؟ مجرد بماند که چیزی نمی شود! دنیا لنگ همایون نیست که...
همایون یعنی من و دیگر هیچ! یعنی پامچال و دیگر هیچ! یعنی خانه و کوه و دشت و دمن و کلی دلخوش و یک بغل آرامش و دیگر هیچ! مردک هوایی شده است! خداکند که هوایش بپرد. مثل الکل درصد پایین زود از سرش بپرد.
با نگاه آخرم به گلدان ها از آن همه بوی خوش بیرون می آیم.
حالا باید محکم باشم، باید جیغ جیغ نکنم، داد بی داد، کور شوم و یادم برود که چه شده. فراموش کنم؛ همه چیز را همه کس را، همه حرف ها را...
من ترس پرواز را حبس کردم، ترس کابوس ها را قورت دادم، ترس نداشتن پدری و یا مادری را درون آشغالی پرت کردم، ترس رفتن ارکیده را هنوز دارم، هنوز وقتی به چشم های سپیده نگاه می کنم، ارکیده را با موهای فر خوش رنگی می بینم که صبح ها شبیه سیم ظرفشویی شده است. چشم های همرنگ سپیده را داشت، قهوه ای چشم های سپیده و ارکیده شباهت بسیاری به من داشت. این شباهت ها همه شان اشتباه بودند!
در گلخانه را می بندم و یک لبخند نیمه می زنم. نیره خانم رفته است! سپیده روی تک مبل کنار تلویزیون نشسته است، هنوز رنگ های روشن می پوشید، هنوز موهای لختش را باز می گذاشت، هنوز ردی از گذشته را دارد!
romangram.com | @romangram_com