#محاق_پارت_356
خودم را به صندلی چوبی کنار میز کوتاه قدی می رسانم. تنم را روی صندلی گهواره ای می اندازم و نفس عمیق دیگری می کشم:
ـ همایون، به من دروغ میگی؟ به منی که هفت سال تمام شب و روزم پیش تو بود؟ اخه دیگه چرا من؟
ـ مجبور بودم. تو هیچ جوره قبول نمی کردی تا پیش امیرارسلان بری، باید تحت فشارت میذاشتم. تو یه روز می رفتی؛ اما زودتر رفتنت بهتر بود. گوش میدی بهم؟
حرفی نمی زنم. کجای آمدنم بهتر بود؟ تو رفتی و کمی فکر منِ درهم را نکردی! رفتی و به نافم نیلوفر را بستی! رفتی و همه چیز دست به دست هم داد تا من اینجا بیایم. بنشینم روی صندلی ای که بوی تن مَرد را می داد. مردی که هنوز مثل گذشته همان گونه سفت و سخت ایستاده است. صورتش هیچ دردی را نشان نمی دهد. انگار خُرده خاطراتش من هستم. انگار آشغالی که نُه شب جلوی در خانه باید بگذارند؛ من هستم.
کاش می توانستم؛ بروم پیش کسی و از او بخواهم کمی برای رسیدن به آرزوهایم کمکم کند. مقداری فراموشی و تعداد زیادی دل خوش به من بدهد.
ـ خونشون تغییر کرده، می دونی چی دیدم؟ یادته سپیده تولد گرفت؟ ارکیده بهش یه تابلو طبیعت خوشگل که کار دست یکی از دوستاش بود رو کادو داد؟ همون تابلو الان روی دیوار خونه ای که یه روزی ازش متنفر بود.
گوشی را به دست راستم می رسانم و به پیچک هایی که تمام دیوار را پوشانده بود، نگاه کردم:
ـ حتی امیرارسلان از گُل بدش می اومد. یادت نیست؛ اسم منو دوست نداشت؟ یادت نیست؛ اسم ارکیده رو به خاطر مادرش که عاشق گل ارکیده بود، گذاشت. هی میگن؛ پدر مادرا بچه هاشون اندازه هم دوست دارن، به ولله قسم که ندارند... به خدا که ندارن، من که کور نیستم؛ کر نیستم. می بینم! تو دیدی که چه کارا باهام نکردن..
صدایش را آرامتر از حد معمول می شنوم:
ـ می دونم. من هرچی که به تو وصل هست رو می دونم. می مونی؟ می تونی بمونی؟ بهشون پامچال این چندسال رو نشون بده، بهشون یه مهماندار خوب و قوی رو نشون بده که ترس پروازش رو پرت کرد تو آشغالی! ترس تنهایی رو تا کرده گذاشته توی لباساش... هوم پامچال؟
#پارت_صد_و_هفت
romangram.com | @romangram_com