#محاق_پارت_355
ـ خوبم! الان خوبم...
هوفی می کشد:
ـ کجا بودی؟ می دونی از دیشب تاحالا چه قد نگرانتم؟
در شیشه ای را می بیندم و لبه ی آستین بافتم را تا روی انگشت هایم پایین می آورم:
ـ دلم می خواد؛ برم هتل! برم حتی تو کوچه بخوابم...
صدایش را با تاخیر می شونم:
ـ عزیزم تو مجبور نیستی؛ اونجا بمونی!
پایم را روی زمین می کشم و به گلدان های بزرگ نگاه می کنم:
ـ چرا مجبورم! اگه مجبور نبودم؛ الان اینجا هم نبودم. قراره فقط یه چیزایی بشنوم. تو که می گفتی؛ حال امیرارسلان بده!
سرفه ای می کند و می دانم دست و پایش را گم کرده است. این مرد اهل دروغ و دغل کاری نبود؛ اما این مدت فقط به ناف من دروغ بسته است.
ـ راستش...
نفس بلندی می کشم و با دست آزادم، برگ خشک شده ای را از شاخه ی گل جدا می کنم:
ـ راستش تو دروغ گفتی، راستش تو منو مجبور کردی، راست ترش می دونی چیه؟ اینکه حتی تو به خاطر نیلوفر نرفتی استرالیا!
romangram.com | @romangram_com