#محاق_پارت_354

#پارت_106

چرخیدم و کمرم را به اپن تکیه دادم، لبخند بزرگی به نیره خانم زدم:

ـ و اینکه هنوز به زیبایی شما نرسیدم!

صورت گِردش از کرم سفید کننده با یک میکاپ شدیدا دخترانه پر شده بود. لب های رژ خورده ی سرخش را از نظر گذراندم. متوجه نگاه حرصی اش به امیرارسلان شدم.

لبخند دیگری زدم و درحالی که قفل گوشی ام را باز می کردم گفتم:

ـ بهتون پیشنهاد می کنم؛ موهات رو نارنجی رنگ کنید به سایه پشت چشمتون میاد! راستی باباجون، خونمون عروسیه که من نمی دونستم؟

سپیده با نگرانی دستی به روسری خوش رنگ آبی اش کشید:

ـ نیره جان زحمت کشیدن برات دارو اوردند...

اینتر رمز را زدم و با تعجب سرم را بالا آوردم:

ـ جداً؟ متشکرم خانم؛ متوجه شدم دخترون پزشک هستند، کدوم بیمارستان؟

امیرارسلان کلافه سری تکان داد و من سراغ میسکال هایم رفتم. نیره خانم که دهانش را باز کرد، گوشی را به گوشم چسباندم و دستم را در هوا تکان دادم. سرم را چرخاندم و درحالی که از کنارشان می گذشتم، گفتم:

ـ خوشحال شدم که باهاتون آشنا شدم، فرصت پیش اومد؛ با نازنین جان هم آشنا میشم...

با بوق بعدی صدای همایون در گوشی پیچید. لبخند نرمی روی لبم آمد. سمت گلخانه رفتم و با پوشیدن دمپایی ها، در شیشه ای را باز کردم:


romangram.com | @romangram_com