#محاق_پارت_350
دوست داشتید یه سلامی توی گپ داشته باشید✋
https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ
#پارت_105
#پارت_صد_و_پنج
چشم هایم را به سختی باز کردم و اولین چیزی که دیدم یک تابلوی بزرگ از منظره ی جنگل بر روی دیوار رو به رویم بود.
گردنم را بالا کشیدم که صدای شکسته شدن مفصل هایم را به خوبی می شنوم. چشم هایم می چرخند و از تراش خوردگی های سقف و لوستر، پایین می آیند و درست به آشپزخانه ی می رسد که مردی تکیه به اپن آشپزخانه با کسی که رو به رویش است، صحبت می کند.
لب های خشک شده ام را به سختی تکان می دهم. دست هایم را از زیر پتو بیرون می کشم و اهرم بدنم می کنم.
مرد می چرخد تا لیوان چایش را بر دارد که متوجه ام می شود! نگاه خیره ام از موهای یک دست قهوه ای مرتبش تا چشم های ریز قهوه ایش دو دو می زند.
پتو را بالا می کشم و آب دهانم را قورت می دهم. قندان در دستش را روی اپن می گذارد و با قدم های تندی سمتم می آید. پاهایم را با قدرت جمع می کنم و خودم را عقب می کشم.
ـ نه، نه، نزدیک من نشو! برو.. برو عقب...
قدم بعدی را که بر می دارد با جیغ فریاد می زنم:
romangram.com | @romangram_com