#محاق_پارت_351
ـ خواهش می کنم برو عقب!
همان جا می ایستد و دست های بلاتکلیفش کنار پاهایش مشت می شود. لباس بافتنی زیتونی اش به پوست گندمی اش می آمد، ته ریش نسبتا زیادش سنش را بیشتر نشان می داد.
زن پشت سرش را می شناختم، خودش را که بهتر از آن زن می شناختم.
صورت کشیده و استخوانی اش، چند خط چروک را نشان می داد. زن قدمی جلوی آمد که با اخم های درهمم متوقف شد:
ـ چیزی می خوری برات بیارم؟
پوزخندی زدم:
ـ مطمئناً چیزی که تو بیاری رو لب نمی زنم! هربار منتظرم اون دهنت رو بدوزم!
ابروی مرد با استیضاء بالا می رود و رگ برجسته ی روی پیشانی اش را به خوبی می بینم. پلکم می پرد و خیره اش می شوم.
از اول، از آن اول اولی که موهای نبستا پرش حالا خط خوردگی های سفید داشت، سفیدی هایی که کمی خاکستری رنگ بود.
بینی قوز دار و خال گوشتی بی رنگ کنار بینی اش. ابروهای پهن و مشکی رنگی که انتهای یکی از انتها خط کوچکی داشت.
گودی کمرنگی زیر چشمش که نشان بی خوابی و مواد کشیدن هایش بود. حالا چه مانده بود برایش؟ چند خط چروک، چند پیچیدگی بر پیشانی، همه شان یعنی او پیر شده است!
ـ برات چیزی سفارش بدم بیارن؟
سرم را تکان دادم:
romangram.com | @romangram_com