#محاق_پارت_349

شلنگ آب را سمت شلوارم می گیرد و دهان کجی ای می کند:

ـ برو بگو، منو از چی می ترسونی جوجه اردک زشت؟

آب با فشار تمام به صورتم پاشیده می شود و تمام جانم خیس شده و به قول خودش شبیه پنگوئنی که زاییده است راه می روم.

موهای بلندش را می کشم و دنباله اش را در دهانش فرو می برم:

ـ من سرما بخورم؛ مدرسه نمی روم، حالا گفته باشم...

مچ دست هایم را می گیرد و با خنده موهایش را کنار می زند. سپیده با اخم های درهم شلنگ آب را از بین پاهایمان جمع می کند. غرغرکنان شیر آب را می بندد:

ـ شما نمی خواد باغچه آب بدید! پامچال برو یخچال رو تمیز کن.

چشم غره ای به ارکیده می روم که چشمکی می زند و بوسه ای برایم می فرستد. سنگ کوچک در دستم را سمتش پرت می کنم که درست به پشت پایش می خورد و چهره اش در هم می رود.

زبانم را تا ته بیرون می آورم:

ـ حالا هی منو اذیت کن ویز ویزو!

صداها را می شنیدم. برای خودشان دارو تجویز می کردند. شانه هایم را می مالیدند و گرمایی مطبوعی زیر پاهایم پخش می شد. بدن کرخت شده ام، جانِ کمی تکان خوردن را هم نداشت. ترجیح می دادم یک روز دیگر همین جور دراز به دراز بیوفتم؛ ولی این جای گرم را داشته باشم.

🌜🌚🌝🌛

سلام، این حجم از بی نظری، منو متحیر کرده که ایا اینقدر خوبم؟


romangram.com | @romangram_com