#محاق_پارت_348
از پشت روی چمن های زیر درخت سَرو می افتم و او گاز محکمی از لپ های آویزانم می گیرد و بدو بدو از کنارم می رود. صدای خنده های بلندش را می شنوم.
با حس خیسی روی گونه ام، پشت دستم را روی گونه ام می کشم و پلک می زنم. خودم را جلوی می کشم و محکم دکمه نُه را فشار می دهم.
نفس هایم را به سختی بیرون می دهم و اشک روی گونه هایم را با شالگردنم پاک می کنم.
ـ بله؟
سرفه ای می کنم:
ـ پامچالم...
در باز می شود و پاهای من سنگین تر از همیشه... سنگین تر از زن حامله ای که نُه ماه وزنی را با خود می کشد. چمدان همان جنینیش که همراهم دارم، جنینی که بعد از هفت سال دنیا را می دید.
دستگیره ی گِرد مشکی را می گیرم و در را به عقب هُل می دهم. با ورودم، سنگ فرش های قهوه ای سفید لوزی را می بینم. یک قدم هم بر نمی دارم.
در را می بندم و کمرم را به فلزش می چسبانم. دست هایم را روی سرم می گذارم و نگاهم از طبقه اول به طبقه سیزده کِش می آید.
روی زانو می افتم و دست های سرخ شده از سرمایم برای چنگ زدن کمی آرامش در هوا معلق می ماند.
پیشانی ام را به زمین می چسبانم و با صدای بلند گریه می کنم. صدای افتادن کوله ام و پخش شدن وسایلم را می شنیدم.
صدای قدم هایی که هراسان بودند. صدای خنده هایی که با جیغ من شبیه به سوت قطار می شد.
ـ هی هی نکن... اگه به مامان نگفتم خیسم می کنی!
romangram.com | @romangram_com